جان كلام
برايم دعا كنيد!
سلام!
مدتها بود رمانی را یک نفس نخوانده بود. از گارسیا مارکز هم "یکصد سال تنهایی" آنچنان که می گفتند به دلم ننشسته بود شاید برایم هنوز سنگین بود... ولی خاطرات دلبرگان غمگین من (روسپیان سودا زده من) همچنان که هر کتاب پر از احساس و اندیشه ، تفکرات نهفته را آشکار و دغدغه های خفته را در اوج لذت بیدار می کند، ساعتهاست آشفته ام کرده است. دوستانی که طالبند پیام و ایمیل بدهند تا فایل pdf را در اولین فرصت برایشان بفرستم این هم گزینشی از کتاب به انتخاب من:
{جدی می گم قبل ازاینکه لذت همخوابگی باعشق راامتحان كرده باشی،نمیر.}
{درسالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باكره به خود هدیه دهم. به یاد رُزا كاباركاسافتادم؛مالك یك خانه مخفی كه عادت داشت هر وقت خبر تازه ای به دستش می رسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هیچوقت به MakamG۵ او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بیشرمانه اش تن درنداده بودم،امااواصولی راكه من به آن ها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می گفت:اخلاقیات هم بستگی به زمانِ داره،خواهی دید.}
{مثل پری در باد با من همقدمی می كرد. آن چنان چسبیده می رقصیدیم كه گردش خون را در رگ هایش حس می كردم.نفس نفس زدنهایش، بوی عرق بدن و سینه های نجومی اش مرا در حالت رخوت لذت بخشی فرو برد. در این هنگام بود كه زوزه مرگ برای اولین بارتكانم دادوچیزی نمانده بودكه به زمین بیافتم.همچون ندایی وحشیانه درگوش هایم: چه حالاچه صدسال دیگه،هركاری كنی بالاخره می میری.وحشتزده مرا ازخودش جداكرد:چت شد؟سعی كردم قلبم را آرام كنم:هیچی،
به خاطرتودارم میلرزم.
ازآنوقت به بعدشروع كردم زندگی رانه باسالهابلكه بادهه هااندازه گیری كردن.دهه پنجاه خیلی مهم بودچون متوجه شدم كه تقریباًتمام دنیا ازمن جوان ترند.دهه شصت ازهمه سنگینتربود چون فكر می كردم وقتی برای اشتباه كردن باقی نمانده است. دهه هفتاد چون امكان داشت آخرین آن ها باشد ترس آور بود. با این حال وقتی صبح نود سالگی ام در رخت خواب نازك اندام زنده بیدار شدم این فكر دلپذیر از خاطرم گذشت كه ای كاش زندگی چیزی نبودكه مثل رود گلآلودهرا كلیت بگذردبلكه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این روبه آنرو شویم وطرف دیگرمان هم تانودسال دیگرسرخ میشد.اشكم زود سرازیر می شد. هر احساسی كه ربطی به مهربانی ومحبت داشت باعث ایجاد بغض در گلویم می شد و همیشه هم نمی توانستم آن را كنترل كنم. با خود فكر كردم لذت نگهبانی خواب های نازك اندام را رهاكنم،نه به دلیل احتمال مردنم بلكه ازتصور اوبدون من درباقیمانده عمرش.}
سیاهی کریه المنظر ، کودکی در آغوش داشت،
کودک بی قراری می کرد و سیاه در تکاپوی آرام کردن کودک.
تلاش مرد بی فایده بود، نه خوراکی ، نه اسباب بازی و نه هیچ سرگرمی دیگری نتوانست مانع از شیون کودک شود.
رهگذری که شاهد ماجرا بود به سیاه گفت:" کودک را زمین بگذار"
سیاه کودک را از آغوش خود به زمین گذاشت.
کودک آرام گرفت.
سیاه با تعجب پرسید:"درد کودک چه بود؟"
رهگذر گفت :"هیچ! فقط از تو می ترسید!!"
وقاف حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود
*******************************************************
افتاد
آنسان که برگ
-آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
-آن اتفاق سرد-
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که افتاد
*******************************************************
من هیچ چیز و هیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من وتو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مارهم باشد
از تو دریغ می کنند
پس
من با همه و جودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظههای كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانی، زندگيهای اداری
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينهبسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشمانتظاری
صندليهای خميده، ميزهای صفكشيده
خندههای لب پريده، گريههای اختياری
عصر جدولهای خالی، پاركهای اين حوالی
پرسههای بیخيالی، صندليهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبههای بیپناهی، جمعههای بیقراری
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحهی باز حوادث:
در ستون تسليتها نامی از ما يادگاری
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظارتو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و من همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنــه ام و تکه ی کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت. احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.
ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی بود که داشتند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.
هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت. قبایی ساده می پوشیدم. نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.
خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهایشان در جانم بماند.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!
به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مر گ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ضجه ای است که در دست دارند.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام. اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون هنگامی که آنها را در این چمد ان می گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
يک شب در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود
زن ، براي اينکه يک جوري اين وقت را پر کند به کتابفروشي فرودگاه رفت کتابي گرفت ، سپس پاکتي کلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . زن غرق مطالعه بود که ناگاه متوجه مردي شد که در کنار او نشسته بود و بدون هيچ شرم و حيايي يکي دوتا از کلوچه هاي او را برداشت و شروع به خوردن کرد
زن براي اينکه مشکل و ناراحتي پيش نيايد چيزي نگفت و اصلاً به روي خود نياورد و همچنان که به مطالعه کتاب ادامه ميداد هراز چندگاهي کلوچه اي را هم برميداشت و ميخورد
زن به ساعتش نگاهي انداخت و درهمين حال متوجه شد که " دزد " بي چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقريباً خالي کرده است . هرچه مي گذشت زن خشمگين تر مي شد . با خود انديشيد که اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شک و ترديدي چشمش را کبود کرده بودم . با هر کلوچه اي که زن از توي پاکت برمي داشت مرد نيز بر مي داشت
وقتي که فقط يک کلوچه در داخل پاکت مانده بود زن ماند که چه کند ، ناگهان متوجه شد آن مرد در حالي که لبخندي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين کلوچه را ازپاکت برداشت و آن را نصف کرد و در حالي که نصف کلوچه را به طرف زن دراز مي کرد نصف ديگر را توي دهانش گذاشت و خورد . زن با عصبانيت نصف کلوچه را از دست مرد قاپيد و پيش خود گفت : اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلکه بسيار بي ادب هم تشريف دارد . عجب آدمي ! حتي يک تشکر خشک و خالي هم نکرد
اين زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اين چنين آزرده خاطر شده باشد به همين دليل وقتي که پرواز او را اعلام کردند از ته دل نفس راحتي کشيد ، وسايلش را جمع کرد و بي آنکه حتي نيم نگاهي به دزد نمک نشناس بيفکند راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپيما شد و در صندليش جا گرفت . سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را نيز به اتمام برساند
دستش را که توي کيفش برد ، متوجه شد در کيفش چيز ديگري غير از کتاب هم هست . آن را به بيرون آورد ، آنچه که او در جلوي چشمانش ديد ، پاکت کلوچه سربسته اي بود که يکي دو ساعت پيش خريده بود!!!!!
مرد ساده لوحی شبانگاهان خواست که از چاهی آب بکشد ، عکس ماه را در ته چاه دید خیال کرد که ماه در چاه افتاده است طناب قلاب کرد وبر ته چاه انداخت تا ماه را بیرون بکشد ، قلاب بر سنگی گیر کرد ومحکم شد ، و مرد آنقدر کشید تا طناب پاره شد و او از کمر چنان بر زمین خورد که از هوش رفت چند ی بعد همانگونه که بر پشت زمین خورده بود رو به آسمان به هوش آمد و تا چشمان باز کرد ماه را در آسمان دید، برقی در چشمانش زد وگفت:" گرچه کمرم شکست ولی ماه را که نجات دادم"
مرد پارچه ای گران قیمت داشت، دعایی بنوشت و زیر طوقه پارچه گذاشت و آن را به کاروانسالار سپرد
از بخت بد کاروان را غارت کردند
سر كرده دزدان یکی یکی غنایم را تقسیم می کرد تا رسید به آن پارچه گران قیمت ،بازش کرد تا تقسیم کند...
دعا نوشته را یافت کاروانسالار را پرسید این کاغذ چیست؟
کاروانسالار گفت این دعایی است که صاحب پارچه ، برای مصون ماندن مالش از شر دزدان زير اين پارچه گذاشته است.
بزرگ دزدان پارچه را جمع کرد و دستور داد به صاحبش بر گردانند
خرده دزدان همه اعتراض کردند که ارزش این پارچه یکطرف و بقیه اموال غارت شده نیز یکطرف.
این چه بخشش نا به جاییست که می کنی؟
بزرگ دزدان گفت :
" ما دزد مال مردمیم نه دزد خدای مردم ، اگر این پارچه را اکنون بین خود تقسیم کنیم صاحب پارچه از هر آنچه اعتقاد راجع به خدا و دعا دارد دست می کشد"
راستي
نقل است در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج داشت.
با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت .
مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر خدمتكار هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد تا راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد .
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است .
شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
آدمك آخر دنيا همين جاست بخند!
آدمك مرگ همينجاست بخند!
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند!
آدمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا سراب است بخند!
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند!
مثل تو
يادم هست وقتی بچه بودم همیشه مادرم به من می گفت:
"پسرم! می دانی عزیزترین عضوبدن چيست؟"
آن سالها مشتاق پيدا كردن جواب درست این سئوال را بودم..
یادم هست وقتی که جوان بودم ، به این سئوال خیلی فکر می کردم یکبار به مادرم گفتم :
" به نظرمن گوش برای آدمها عزیزترین عضو است"
مادرم گفت:
"نه عزیزم، آدمهای زیادی هستد که کرند وبه راحتی زندگي مي كنند"
و ادامه داد:
" بازهم فکر کن وقتی حس کردم فکرت تغییر کرده است دوباره این سئوال را ازتو می پرسم"
سالها مي گذشت ،
این سئوال همچنان فکرم را مشغول کرده بود
تا یک روز که دوباره مادرم همین سئوال را از من پرسید
و من اينبار در جوابش گفتم:
"دیدن برای ما آدمها خیلی مهم است، پس چشم عزیزترین عضو بدن است"
مادرم جواب داد:
"عزیزم پيداست که از اون روزهاخیلی بزرگتر شده ای"
" ولی هنوز جواب درست این سئوال را نمی دانی ، باز هم فکر کن"
پاک گیج شدم، به دنبال جواب درست این سئوال ،سالهامی گشتم
و هر چند وقت یک بار مادرم این سئوال را از من می پرسید و من هر بار جوابی می دادم؛
و اغلب او می گفت :
"نه پسرم جوابت درست نیست ولی خوشحالم که سال به سال پخته تر می شوی"
این بازی بین من و مادرم بیش از حد فکرم را مشغول کرده بود.
تا سال پیش که پدر بزرگ مرد؛
همه غمگین بودند و گریه می کردند،
پدر من هم گریه کرد ، من آنروز را خوب به خاطر دارم
چون در همه عمراین اولین بار بود که اشکهای پدرم رامی دیدم.
آنروز وقتی از مراسم خاک سپاری بر می گشتیم،
مادرم رو به من کرد وپرسید:
"عزیزم فهمیدی، عزیزترین عضو بدن چیست؟"
من یکه خوردم، وقت این سئوال نبود.
او به قیافه گیج من نگاه کردو گفت:
"پسرم تو ديگر آنقدر بزرگ شده اي كه بداني ما براي اين زنده ايم كه زندگي كنيم و براي آن زندگي كنيم كه دوست بداريم.........
و امروز وقت آن رسيده که جواب این سئوال را بعد از سالها بشنوي"
همینطورکه من به چشمان پر از اشکش خیره شده بودم
نگاهی مادرانه به من کرد و گفت:
"عزیزم ، عزیزترین عضو بدن شانه های ماست"
گفتم :
"چون سرمان روی شانه ها قرار گرفته است؟"
گفت:
"نه پسرم!.....،وقتی دوستان و نزدیکترین کسان ما غمگين وگریانند"
" بهترين هديه ما به آنها شانه های ماست"
" تا برای لحظاتی محل قرار گرفتن سر آنها باشد تا اشك بريزند و آرام بگیرند"
"این نهایت همدلیست که مي توان با يك دوست داشت"
"هر کسی در زندگی روزي به این شانه ها عجيب نیاز پیدا می کند"
"عزیزم امیدوارم تو به اندازه کافی در زندگی دوست و عشق داشته باشی"
"که هر وقت خواستی سرت را روی شانه هاشان بگذاری و گر یه کنی"
"آنروزها وقتی که می گفتی"
"عزیزترین عضو بدن گوش است،چشم است، دست است و..
جوابت خودخواهانه بود"
"چون نمی دانستی همدردی چیست"
"شاید هم نمی دانستی درد چیست"
"مردم حرفهایی را که برایشان می زنی فراموش می کنند"
"مردم کارهایی را که برایشان انجام می دهی فراموش می کنند"
"اما مردم هرگز فراموش نخواهند کرد که برایشان چه حسی را بوجود آورده ای"
سلام به تو ، به تو كه آمده اي تا......
خوشحالم كه باز فرصت شد تا به جان اينترنت بيفتم......چند هفته اي از هك شدن پرشين بلاگ مي گذردو ستاره هاي كم سوي من هم كه از جشن تولد يكسالگي اش چند ماهي گذشته بود قرباني اين هك شد امروز به صرافت آفرينش دوباره آن افتاد م البته با اسمي نو تا دوستانم گله از اسم نااميد كننده ستاره هاي كم سو هم نكنند(آدرس اينترنتي ستار هاي كم سو www.hobout55.persianblog.com بود كه در حال حاضر قابل دسترسي نيست و تنها بخشي از آن در www.hobout55.persianblog.ir قابل دسترسي است بهرحال شروع پرسه در كوچه باغ مهتاب با مطالب پر طرفدار ستاره هاي كم خواهد بود)
بنا بر آن دارم تا هر آخر هفته پرسه در كوچه باغ مهتاب را به روز كنم...
به اميد صفاي شما عزيز